|
دانشجویی پس از اینكه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟ استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یك استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یك سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میكنم در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره كامل این درس را بدهید. راننده کامیونی وارد رستوران شد . دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد ، سه جوان موتور سیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند . بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن ، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد . راننده به او چیزی نگفت . + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 14:23 توسط |
یک تکه خار خشک با کوچ هر نسیم آواره می شود . از اوج آسمان سیمای این زمین تحقیر می شود . یک عشق شیشه ای با کم ترین ترک نابود می شود .
تنها در این جهان دنیای کودکان معصوم مانده است . آدمها همه می پندارند که زنده اند،برای آنها تنها نشانه ی حیات،بخار گرم نفس هایشان است! کسی از کسی نمی پرسد:آهای فلانی!از خانه ی دلت چه خبر؟!گرم است؟چراغش نوری دارد هنوز...؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 19:43 توسط |
حسرت به دلم مانده خدا به خاطر روی زیبای تو بود + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 0:6 توسط |
نميدونم از كجا شروع كنم، قصه تلخ زندكيم من بايد از چي بفهمم چه كسي دوستم داره ؟ + نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388 23:24 توسط |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388 19:21 توسط |
اگه مردی بزن!! اگه شما بودید میزدید؟؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 16:57 توسط |
آنکه تن به زیر تنت می لغزاند تا دل بر دلت گذاشته و تنها دقایقی بیشتر مهرت را خریدار شود،فاحشه نیست
آنکه بکارتش را تنها به قیمت برقی از چشمان پر نیازت می فروشد تا شاید وجودش را هم مثل سر خرید این لایه ی خونین،از آنِ تو کند،فاحشه نیست آنکه دنیایی را خلوت طلب می کند تنها برای در آغوش کشیدنت،بی آنکه نگاهی سنگین،قاضی بر تمام گناهان داشته و نداشته اش باشد،و در هر لحظه بارها و بارها،عادلانه یا نا عادلانه محکومش کنند،فاحشه نیست آنکه پوست بر پوستت می ساید تا گرمای محبت های دریغ شده از روحش را از بدن ملتهبت باز گیرد،فاحشه نیست فاحشه اشک نمی ریزد. + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 14:13 توسط |
آنکه تن به زیر تنت می لغزاند تا دل بر دلت گذاشته و تنها دقایقی بیشتر مهرت را خریدار شود،فاحشه نیست... شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته. شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت : دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ + نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388 4:21 توسط |
وقتی در زندگی دلت آرزوی چیزی را از خدا می کنی بدان خدا در تو توانایی رسیدن به آن را دیده است + نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 19:53 توسط |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 0:58 توسط |
|
| ||||||